من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش بنشینند آرام
گل بگو ، گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفا گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی ْآن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست
فریدون مشیری
در پهنه دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله گردی پیداست
فریاد زدم :دوباره دیداری هست؟
در چشم ستاره اشک سردی پیداست...
فریدون مشیری
شعر اولی خیلی زیبا بود.
فقط کاش میشد. اینروزا دوست خوب هم کم شده... نمی دونم شاید خودم خوب نیستم!
خانه ی دوست همین جاست . . .

شاید
لای شمعدانی ها . . .
یا در آن شب بو ها . . .
خوشگل شده وبلاگت.
مبارکه خونه جدید
مرسی. لطف دارین شما
سلام
پست جالب ایجاد کردین
زیباست
-------
ممنونم که دفتر خاطراتم رو برگ میزنین
آبتین
سلام مرسی که به ما سر زدی
وبتم خیلی قشنگه
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
...........
سلام ستاره خانوم، کم کم داره از وبلاگتون خوشم میاد
اگه ایمیل بزنید خیلی خوشحال میشم
مرسی
خیلی زیبا بود
منظور از ستاره در این شعر پایینی تو که نبودی احیانا؟
-
منظورش از آرام که میدونم وبلاگ من بود.
شاید