رهگذری آرام از کنارم میگذرد و بدون احساس می گوید :صبح به خیر
صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد
زمان میگذرد و در انتهای راه میفهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی مانده
حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده
به تکاپو می افتی... در غربت بیابان ،در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی
دیر شده خیلی دیر
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی . حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی
امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...
اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده
آن کس که لذت یک روز زیستن و عاشق بودن را تجربه کنه
انگار که هزار سال زیسته و آنکه امروزش رو قدر نمیدونه
هزار سال هم به کارش نمیاد.
عاشقی یک شب است و رنجش هزار شب











اما من
هزارشب غم این را می خورم که چرا یک شب عاشقی نکردم . . .
درست یادم نیست
یه هچمچین چیزی بود از دکتر شریعتی
یه چیزهایی تو دنیا هست که با دودوتا 4 تا ، سختی هاش به خوبیاش نمی ارزه . . .
اما اگه یه بار تجربش کنیم حاضریم همه ی عمرمون رو بدیم تا یه لحظه ی دیگه تجربش کنیم . . . چه برسه به تحمل دشواریش . . .
نمی دونم
شاید من اشتباه می کنم . . .
منم با شما موافقم
گذشت... فقط گذشت و رفت
اووووووووووووووووول
خیلی دلنشین و نوستالژیک بود
به بازی دعوتید بیاید بلاگم
حسی که ادم نفس انگار تنگ میشه