در کوچه باغ های تنهایی دلم قدم می گذارم
به هر سو و سمتی که نگاه میکنم تنها نام تو بر درختان خیالم حک شده است و تنها جویبار یاد تو بر پای درختان جاریست اگر روزی باشد که تو نباشی با این یادگاری ها چه کنم برای نبودنشان باید درختها را به دست تبر فراموشی بسپارم
و حال دل من بی تو همچون کویری خشک و بی آب است.
توی یک کلام : بدون یه دلخوشی . بدون عشق زندگی معنا نداره
سلام دوست من.
ممنون که بهم سرزدی.
باز هم بیا.
میخوای بیای تو گروه ما ؟
اگه پایه ای ID بده
میخوام دور هم جمع بشیم
بر کنده ی تمام درختان جنگلی نام تو را به ناخن برکندم
اکنون تو را تمام درختان با نام می شناسند!
نام تو را به گرده ی گور و گوزن با ناخن پلنگان بنوشتم!
اکنون تو را تمام پلنگان کوه ها....
اکنون تو را تمام گوزنان زرد موی با نام می شناسند!
دیگر نام تو را تمام درختان گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان صبح بهار ....
نام تورا به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد!
ای بی خبر مانده ز من دوست....
دیگر تو را زمین و زمان از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند!!!
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار نام مرا به خاطر بسپار....
مرسی خانومم .مرسی عزیزم. خیلی زیبا بود.
خیلی پر احساس بود ...
من پاییزی هستم ، تصویر فوق العاده ای انتخاب کردی
مرسی از تعریفتون.
مرسی.
سلام قشنگ بود ممنون به من سرزدین
سلام دوست خوبم
واقعا قلم خوبی داری
خیلی با احساس می نویسی
موفق باشی
سلام عزیزم.قشنگه خیلی
... اگه وقت کردی سری به دلنوشته های منم بزن خوشحال میشم
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز
ستاره جون منو به یاداین شعر انداختیوخیلی عالی بود.
مرسی عزیزم خیلی زیبا بود